کنجی میزوگوشی


به صفحه اصلی برو

 

کنجی میزوگوشی

 

 

چگونگی به شهرت رسیدن یک هنرمند را غالبا می توان در زندگی او جستجو کرد و برای شناخت کارگردانی چون کنجی میزوگوشی، این، نقطه ی مناسبی برای شروع است. میزوگوشی به همراه ازو و کوروساوا، یکی از سه استاد بی چون و چرای دوان طلایی سینمای ژاپن، در سال 1898 در خانواده ای از طبقه ی متوسط هونگو در حوالی توکیو به دنیا آمد. دو اتفاق برای این کارگردان 7 ساله ی نسل آینده اتفاق افتاد که نقش مهمی در نوع فیلم هایی که او بعدا ساخت، ایفا کرد. ابتدا با شکست طرح تجاری پدر بیش از حد جاه طلب او، ثروت خانوادگی او به باد فنا رفت و آن ها را مجبور به نقل مکان به مناطق فقیر نشین آساکوسا کرد و اتفاق دوم، که در پی ورشکستگی پدرش رخ داد، این بود که خواهر 14 ساله اش٬ سوزو ٬ برای فرزند خواندگی به فروش گذاشته شد و سرانجام به یک فاحشه خانه فروخته شد. عشق بی اندازه ی میزوگوشی به خواهرش سوزو و همچنین به مادرش، که وقتی 17 ساله بود مرد، کینه ی شدیدی نسبت به پدر در او بوجود آورد. ناتوانی پدر در تکفل خانواده، پسرش(میزوگوشی) که به مرض آرترایتس مبتلا شده بود و در طول عمرش درد زیادی از این بابت دید را بر این داشت تا با بستگانش مشغول به کار شود و فقط در سایه ی فداکاری های خواهرش سوزو بود که توانست به مطالعه های هنری بپردازد، نقاش شود و سرانجام به کارگردانی فیلم رو آورد که با ساخت فیلم رستاخیز عشق (1923) آغاز شد.


Sansho the Bailiff

این شخصیت ها و اتفاق های دوران جوانی صعود و سقوط های ناگهانی در اجتماع،  دیگرخواهی، ایثارهای خودخواسته ی سوزو و تباهی او پایه ی بزرگترین کارهای او شدند: مرثیه ی اوساکا (Osaka Elegy)، داستان آخرین گل داوودی (The Story of the Last Chrysanthemums)، زندگی اوهارو ( The Life of Oharu)، سانشو: مامور اجرا (Sansho the Bailiff)، و اوگتسو (Ugetsu). در این فیلم ها میزوگوشی از برداشت های طولانی، دوربین متحرک، و سکوت و سکون بازیگران (tableaux) برای نشان دادن پوچی و بیهودگی وضعیت اجتماعی و آرام کنونی، به خصوص در مواردی که به زنان مرتبط می شد، به طور استادانه ای استفاده کرد.

 

فیلم های اولیه ی او اکثرا کارهای استودیویی را شامل می شدند که کنترل ناچیزی بر آنها داشت اما با وجود این منعکس کننده ی کم و بیشی از دلبستگی های او بودند. او که دانش آموخته ی هنر و ادبیات ژاپنی و همچنین غربی بود، فیلم هایی بر پایه ی هر دوی آنها ساخت: افسانه ی هافمن (The Tales of Hoffmann)، ایجینو نیل (Eugene O'Neill) و کمیک استریپ های روزنامه ها. همه ی اینها به کنار، در سال 1936 بود که با ساخت مرثیه ی اوساکا (Osaka Elegy) خودش را به عنوان یک کارگردان شناساند. بعد از ساخت این فیلم بود که گفت: "من سرانجام موفق شدم یاد بگیرم که زندگی را آن طور که می بینم، نشان دهم".


Osaka Elegy

آیاکو (ایسوزو یامادا) یک تلفن چی جوان، وقتی که پدر خلافکارش به زندان تهدید می شود، مجبور می شود که به رئیسش پا بدهد. آیاکو بدون اینکه خودش کوچکترین گناهی مرتکب شود، مکررا سقوط می کند و دست آخر هم برای تامین مخارج خانواده اش - که حتی وقتی پولش را هم می گیرند به او فحش می دهند - به زور به فاحشه خانه کشیده می شود. فیلم با کلوز آپ تکان دهنده ای از آکایو پایان می یابد؛ روشی که کارگردان بعدا به ندرت از آن استفاده کرد. شاهکار دیگر او در این سالها، خواهران جیون (Sisters of the Gion  )، به گونه ای تاثیرگذار داستان محلی است که میزوگوشی آنجا را از تجربه های شخصی خود می شناخت: فاحشه خانه های کیوتو.

داستان آخرین گل داوودی (1939) شهرت میزوگوشی را به عنوان یک کارگردان "فمینیست" بنا نهاد. یک بازیگر کابوکی ( تئاتر ملی ژاپن که در آن همه ی نقش ها توسط یک نفر اجرا می شود )، کیکونُسوک، عاشق یک دختر کلفت، اُتوکو، می شود که فداکاری های بی اندازه ی آن دختر  برای تبدیل کردن کیکونُسوک به یک بازیگر بزرگ فقط در هنگام مرگش مشخص می شود. این فیلم تاثیر ون اشترنبرگ ( von Sternberg ) را بر میزوگوشی (که او را تحسین می کند) به خصوص در ساختار بصری و نورپردازی نشان می دهد. این فیلم یکی از به یاد ماندنی ترین سکانس های فیلم های میزوگوشی را داراست: اُتوکوی در حال مرگ، زیر صحنه ی نمایشی که کیکونُسوک در آن در حال اجرا است پنهان شده است و برای موفقیتش دعا می کند. این فیلم با یک طرح داستانی ساده، به طور ضمنی نشان می دهد که ماورای مازوخیسم در حال حرکت است؛ هم این جا و هم در فیلم های مشابه، مضامین و انتقادهای اجتماعی مهمی در زیرلایه درام وجود دارد.

میزوگوشی، حساس و چپ گرا و "کارگردان زنان"، همچنین بسیار کمال گرا بود و در صحنه ی فیلم برداری به یک سلطان ظالم تبدیل می شد. بنا به روایتی، شاید هم جعلی، برای فیلم تنگنای عشق و نفرت (The Straits of Love and Hate) او فومیکو یاماجی (Fumiko Yamaji ) را مجبور کرده که صحنه ای را حدود هفتصد مرتبه بازگویی کند. کینویو تاناکو (Kinuyo Tanaka )، بازیگر مورد علاقه ی میزوگوشی و یکی از بزرگترین های تئاتر، بدون هیچ گونه دلخوری به یاد می آورد که کارگردان او را مجبور کرد که تفریبا کل یک کتابخانه را بخواند تا برای نقشی آماده شود. صحت و اعتبار برایش همانند یک بُت بود، و به همین خاطر فیلم های او خصوصا برای جزئیات تاریخی شان مورد تقدیر مخاطبان ژاپنی بود.

در طول دهه ی 40 میزوگوشی مجبور شد فیلم هایی بسازد که باب میل حکومت باشد. او با فیلم هایی مانند چهل و هفتمین رونین وفادار (  The Loyal Forty-Seven Ronin) و میاموتو موساشی (Miyamoto Musashi) به قلمرو ناشاخته ای از سامورایی ها رفت. بسیاری از این فیلم ها آن قدر برای کارگردان معروف شده بود که بتواند آنها را بعدها بازسازی کند، چنان که افسانه ی خاندان تیارا (Tales of the Taira Clan ) را ساخت. اما حتی در کارهای ناسیونالیستی اش او خود را با دغدغه ی- یا شاید عقده ی روحی- همیشگی اش، یعنی جور و ستم زنان محدود نکرد. فیلم هایی مانند پیروزی یک زن (Victory of Women) و زن شب (Women of the Night ) هم نیروبخش و بحث برانگیزند و هم دارای درام احساسی ناراحت کننده ای هستند.

شهرت بین المللی اش با زندگی اُهارو (1952) بوجود آمد. فیلمی که جوایز زیادی را چه در اروپا و چه در خود ژاپن از آن خود کرد. اُهارو دختر یک سامورایی در کاخ سلطنتی کیوتو است. بعد از اینکه عاشق مردی از طبقه ی پایین تر شد، مجبور به تبعید می شود و آن مرد هم کشته می شود. از این نقطه زندگی او به کابوسی مبهم و گیج کننده تبدیل می شود، که به شکلی تقریبا بی مانند در سینما، به زوال می انجامد. هنگامی که او سعی در خودکشی می کند، معشوقه ی یک مرد پولدار می شود، و سپس به یک فاحشه، یک پیشخدمت و در پایان به یک گدا و فاحشه ی ضعیف و ناتوانی تبدیل می شود. میزوگوشی که قهرمانش را در اجبار آشفتگی اجتماعی و تاریخی قرار می دهد، تلاش نفس گیر او - که با حرکت تند دوربین نشان داده شده است - برای نجات پسرش که از عشق بازی با یک نجیب زاده بوجود آمده بود را به نتیجه می رساند.

فیلم های میزوگوشی از اواخر دهه ی 40 تا آخرین اثر او خیابان شرم (Street of Shame) در 1956 مجموعه ی بی همتایی در تاریخ سینما تشکیل می دهند. این فیلم ها به خصوص برای میزانسن های کامل، تصاویر شگفت انگیز، نقد اجتماعی ( به شکلی زیرکانه مانند دوشیزه اُیو (Miss Oyu) و یا کاملا مستقیم مانند سانشو: مامور اجرا ) و گاهی به خاطر شدت احساسات قابل توجه هستند.

با وجود علاقه ی شدید منتقدان به تفکیک و تقسیم چیزهای گوناگون، سه فیلمساز بزرگ سینمای کلاسیک ژاپن در سه قالب متفاوت جای گرفته اند، که بر آن اساس کوروساوا یک فیلم ساز احساسی، اُزو کارگردانی متفکر و میزوگوشی چیزی در این بین جای گرفته است. اما فیلم هایی مانند اُگتسو (1953) و سانشو: مامور اجرا (1954) آن قدر قدرت احساسی دارند که میزوگوشی را از این دسته بندی بیرون کشد. روش های او برای خلق این آثار کاملا زیرکانه و حیرت آور هستند. هرچند کوروساوا به واسطه ی مونتاژ و استفاده ی آزادانه از کلوز-آپ تماشاگر را درگیر می کند، میزوگوشی از هر دوی آنها پرهیز می کند ولی بواسطه ی نورپردازی، حرکت و جاگیری دوربین، و کنترل غیرعادی بازیگر در هر صحنه از فیلم توانسته احساسات قوی تری بیافریند. در هنگام سختی، شخصیت های میزوگوشی خم می شوند و صورت خود را می پوشانند، روی زمین دراز می شوند و دوربین در فاصله ای حساب شده از آنها؛ گویی احساسات آنها شدید تر از آن است که بتوان آنها به تصویر کشید.

میزوگوشی در 1956 درگذشت.

برگرفته از سایت www.brightlightsfilm.com

 


 

ترجمه

سجاد طاهر زاده موسویان

 

 

به صفحه اصلی برو